خرید بک لینک

درباره سایت

كافه شب

امکانات وب

 

1

درون غوغای خیال خسته پرستوی کوچک روحم

باید دید آواز عشق و زندگی را

از همان ناله خسته ابر پیداست

نفس ندارم در دیدگانم

چراغ دلم خاموش

باز هم همان یار همیشگی پیداست

آری غم

درون قلبم چند سالیست لانه کرده

آشیانه اش را ساخته

با استخوان سفید قلب پر خونم

ونفس

مانده درون چراغ قلبم

شعله سوزانی نمی کشد

نفس

آه ...

ابر همچنان عزادار است

بغضهای گلویش می ترکد

بر سر خسته رهگذری

و می ریزد باران

و می گرید

آری

قهقه های درختان و گل پیداست

ابر مهربان

به حال زار من

به راز های ناشناخته درونم

به اسراری که بر چهره ام هویداست

می گرید

ودیگر برگ و درخت و غنچه

همزاد ما نیستند

و همچنان دردرونم

مانده

نفس

علی ادوای | دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ 15:58

برچسب: نویسنده: نیکی رضایی تاريخ: پنجشنبه 8 دی 1401 ساعت: 12:29

صفحه بندی